ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
211
معجم البلدان ( فارسى )
در كارگزارى اين منطقه بيست و يك دژ مىباشد كه ذخاير انبارهاى آن و مواجب نگهبانش ، جدا از آنچه گفتيم به دست مىآيد كه خود دستگاهى جداگانه است . جز اينها از اضافه در آمد اقطاعهاى خاصهء سلطان و فرآوردههاى دژها ، از انگور و حبوبات ، روزانه نزديك ده هزار درم برداشت مىشود . تنها در سال گذشته كه سال 562 بود از يك جايگاه كه دار الزكاة بود و ماليات ده درصد فرنگان و زكات مسلمانان و ماليات بيعهها ، در آنجا گرد مىآمد ، هفتصد هزار درم برداشت شد . [ 310 ] اين همه با مراعات عدالت درست و ارفاق عمومى انجام مىگرفت ، به گونهاى كه در آنجا هيچ دادخواه و ستمديدهاى يافت نمىشود . و اين در سايهء دادگسترى و خوش نيتى آنان بود . داستان گشودن اين منطقه را بلاذرى چنين آرد : بو عبيده به حلب رفت و پيشاهنگ او عياض پسر غنم فهرى بود ، كه پدرش عبد غنم نام داشت . هنگامى كه عياض اسلام آورد خوش نداشت كه او را پسر عبد غنم بخوانند . او گفت نام من عياض بن غنم است و چون ديد كه مردم آنجا به دژ نشستهاند بر سر ايشان فرود آمد ، تا اين كه ايشان به زودى براى خود و فرزندان و باروى شهرشان و كنيسههايشان و خانه و دژهايشان آشتى و امان نامه خواستند و به ايشان داده شد و تنها زمينى براى مسجد از آن شهر استثنا شد . آن كس كه با ايشان صلح كرد عياض بود . بو عبيده نيز آشتى نامه را بپذيرفت . گويند آشتى نامه شامل مصونيت خون ايشان و تقسيم كردن خانههاى ايشان ، و كنيسههايشان بود . گويند بو عبيده در حلب با هيچكس روبرو نشد ، زيرا كه مردم آنجا از ترس به انطاكيه گريخته بودند و چون آشتى كردند دوباره به شهر خود بازگشتند . اما دژ حلب نمونه و ضرب المثل در زيبايى و استوارى است زيرا كه شهر حلب در زمينى پست بنا شده كه در ميان آن تپهاى بلند بالا و گرد به صورت دايرهاى هندسى هست كه خاك آن استوار و محكم است و دژ بر بالاى اين تپه ساخته شده و گرداگرد آن دژ خندقى بزرگ كشيدهاند و تا رسيدن به آب كندهاند و در ميان اين دژ ، چاهها كندهاند كه به آب زلال رسيده . در آنجا مسجد و ميدان و باغها و خانههاى بسيار نيز ساختهاند . ملك ظاهر غازى پسر صلاح الدين يوسف بن ايوب با همتى بلند كه داشت اين دژ را آباد كرد و خندق آن را بساخت و ديوارهء آن را با سنگ تراشيده نوسازى كرد ، تا آنجا كه اكنون تماشاگاهى براى بينندگان است ، و ليكن مرگ او را امان نداد تا كار را به پايان رساند . به روزگار ما اين دژ هشت دروازه دارد : دروازهء اربعين ، دروازهء يهود كه ملك ظاهر آن را نوسازى كرده است ، دروازهاى به نام باب النصر و باب الجنان و باب انطاكيه و باب قنسرين و باب العراق و باب السر . از روزگار گذشته تا كنون حلب از مراكز شعر و ادب بوده است . مردم آنجا توجهى به خودسازى و بهره كشى از سرمايهها دارند . كم يافت مىشود كه فرزندان خانوادهها پيرو پدران و اخلاق نيكوى ايشان نباشند ، از اين رو خاندانهاى كهن و ثروتمند بسيارند كه ثروت خود را نگاه داشته و گسترش مىدهند و بر خلاف شهرهاى ديگر رو به گسترش مىروند [ 311 ] . شاعران ، حلب را بسيار ياد كردهاند و آرزوى ديدار آن را بيان مىكنند ، من تنها به قصيدهاى از بو بكر محمد بن حسن « 1 » بن مرار صنوبرى كه در وصف گردشگاهها و ديههاى نزديك آن خوش سروده است بسنده مىكنم : احبس العيس احبساها * و سلا الدار سلاها و اسألا اين ظباءا * لدّار أم اين مهاها اين قطّان محاهم * ريب دهر و محاها صمّت الدار عن السا * ئل ، لا صمّ صداها بليت بعدهم الدا * ر ، أبلانى بلاها آية شطّت نوى الأظ * - عان ، لا شطّت تواها من بدور من دجاها * و شموس من ضحاها ليس ينهى النفس ناه * ما أطاعت من عصاها بأبي من عرسها سخ - * - طي ، و من عرسى رضاها
--> ( 1 ) . براى اين مرد ن . ك : پانوشت چ ع ج 1 ، ص 667 ، س 22 .